تبليغاتX
اشکهایم تمام نشدنی است
بازی سرنوشت

نذار باور کنم تنهای تنهــام                                                      

          نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

میخوام از خوابی که لحظش یه ساله                             

         بـــرای دیدن روی تو پــــــاشم   

اگه تو باشـــی و دنیــــا نباشه                                   

             میشـه با تو همه دنیــــارو حس کرد

همه دنیــــا بیان و تو نبـــــاشی                                 

         دلم دق می کنـــــه با این همه درد

تموم زنــــدگیم و زیــرورو کــــــــن!                              

        که بی تو دلخوشی ها هم گناهه

     خودت بـــاش و منو دیوونـــگی هام                                    

    فقــط با تو دل من رو بــــــراهه

بذار بــــاور کنم این رو که با عشق                              

          حقیــقت میشه تو افسـانــــه باشه

میشه افسانـــــــه هارو زندگی کــرد                             

              اگه حق با من دیوونــــــــه باشه    

 

اگـــــــــه حق با من دیوونه باشه

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 22:46  توسط بنیامین | 

خدا حافظ برای تو چه آسان بود..ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خدا حافظ برای تو رهایی داشت ...برای من غم تلخ جدایی داشت

خدا حافظ طلوع من غروب من ...خدا حافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود...غروب ظلمت تاریکی و غم بود

سلام تو شروع آشنایی ها ..نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم ..که بیداد تو بر رخ چکیده

خزان زندگی آمده              

 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن.

+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 21:14  توسط بنیامین | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 17:40  توسط بنیامین | 
قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند
دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...
مهربانم!
چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم
چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم
چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند
هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها, من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور
جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......
+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 21:38  توسط بنیامین | 

اگه چشماتو ببینم می ذارم به جای مهتاب

اما باید باز بتابی تو روزا به جای
آفتاب

گرمای چشات زیاده، می سوزونه هر چی دارم

حرفی نیست، باشه می سوزم اگه تو باشی کنارم

بیا تا قلندری نیست، تا سحر بیدار بمونیم

بگیم از فردا و فردا، بازم از بهار بخونیم

کاش می شد اما نمیشه، این شب ظلمت نباشه

این دلای غم گرفته، ا سیر غربت نباشه

بهار دلامون ای کاش، دوباره خزون نمی شد

غم و غصه های دنیا با ما هم زبون نمی شد

اگه دنیا مال من بود می دادم فدای
چشمات

دنیا رو ردیف می کردم بشینن به پای حرفات

آخه حرفات یه حدیثه، حدیث دلای تنها

دلایی که بی رفیقن هر کدوم گوشه ی دنیا

بیا تا بمونه تنها، غم و غصه های دنیا

رفیق عشق و صفا شیم، بمونیم برای فردا

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 15:16  توسط بنیامین | 

يا دمون با شه كه هيچکس  رو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد می شه میشکنه وآهسته میمیره .یا دمون با شه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا اگه که به ما تکیه کردسرش درد نگیره  یادمون با شه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم . یا دمون با شه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم به راه نزاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره. یادمون با شه اگه کسی  دوستمون داشت بهش نگیم برونمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم

+ نوشته شده در  87/06/29ساعت 16:31  توسط بنیامین | 
 

گريه کن جدايی ها مارو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گريه کن حا لا حالا از هم بايد جدا باشيم

بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم

گريه کن منم دارممثل تو گريه ميکنم

به خدای آسمونامون دارم گلايه ميکنم

گريه کن واسه شبهايی که باهم بوديم

تنهايی برای سنگينی غصه کم بوديم.

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 14:4  توسط بنیامین | 
                    کاشکی می شد دوباره در آغوشت بگیرم تا چشم رو هم میذاشتی هزار دفعه بمیرم.                                 عاشق غروب کنار دریام و آرزومه یه بار باهاش.................
+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 14:56  توسط بنیامین | 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ...

 

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 14:32  توسط بنیامین | 

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه


+ نوشته شده در  87/05/01ساعت 16:54  توسط بنیامین | 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه دلتنگ شدن عادت کم حوصله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که روی گسل زلزله هاست

 

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 15:59  توسط بنیامین | 
گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت من باشد چشمانت چشمان من باشد روحت روح من باشد تمام وجودت برای من باشد ...
آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ...
آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم...
آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم...
و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است
کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی
باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم
عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند.............................................
+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 22:20  توسط بنیامین | 

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 21:4  توسط بنیامین | 

تو رفتی!!!

هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟

هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟

کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی به گذشته ای نچندان دور به روز اول آشنایی به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم...

تو رفتی!!!

کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود میبردی...

کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم...

تو رفتی!!!

چگونه دلت آمد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری قلبی که به عشق تو می تپید و تو آن را تنها گذاشتی...

بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی...

تو رفتی!!!

آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی امیدوارم تنها تنها نمانی که خیلی سخته اما کاش  بمانی تابدانی با قلب عاشقم چه کردی

کاش تنها بمانی.....!اما نه کاش همیشه شاد باشی و هیچ وقت تنها نمانی

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 10:51  توسط بنیامین | 

loveeeee             افسوس که عشق جاودانه نیست عشق گل سرخی است که طاقت طوفان را ندارد عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد. آخرین دفعه ای که باهاش صحبت کردم خیلی دلم میخواست که فقط یک بار هم که شده بهم بگه که دوستم داره حتی با اینکه ازش خواستم که اینو بگه اما اون پای درس و دانشگاهشو وسط کشید و از جواب دادن به من خودداری کرد . نمیدونم چرا؟ شاید داره با خودش فکر میکنه که من مناسبش نیستم باشه ایرادی نداره من که چاره ای جز صبر ندارم. خدایا به اونایی که میخوان قلب یکیو بشکنن بگو که لازم نیست از خنجر یا ... استفاده کنند فقط بهشون بگو با یه نگاه سرد و خشک هم میتونن موفق بشن شاید در ظاهر کاری نکرده باشند اما ... جواب این اما رو اونایی میدونن که تجربه تلخ نگاهی اینچنین را در زندگی خود داشته اند.

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 18:14  توسط بنیامین | 

آنگاه که خنده بر لبت میمیرد                      

                                              چون جمعه پاییز دلم میگیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                              امروز دلم بهانه ات میگیرد

pershila

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 17:51  توسط بنیامین | 

رفتی ولی اینو بدون هر جا باشی دوست دارم

هنوز برای دیدنت به رویاهام پا میذارم

دل منو شکستی وقتی تنهام گذاشتی

کاش میدونستم که تو هیچ وقت دوستم نداشتی

دل منو شکستی اما یادت بمونه

که هیچ کسی مثل من قدرتو نیست بدونه

چه قدر دلم میسوزه عمری دروغ شنیدم

با این همه صداقت آخر به هیچ رسیدم

منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم

نفهمیدم روی اب خونمو ساخته بودم

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 15:5  توسط بنیامین | 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

 قشنگیه قسمت ماست....

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 10:22  توسط بنیامین | 

بازم عشقم (خزون) اومد        دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعدو برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کیوگرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 22:50  توسط بنیامین | 
جوابمو بده           بذار جاده ها اشتباه برن ما که دستمون به هم نمیرسه.

دور از تو همدرد شقایق باشم

همزاده ی آه و داغ و هق هق باشم

مهریست که تقدیر به قلبم زده است

تا لحظه ی مرگ باید عاشق باشم

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 10:56  توسط بنیامین | 

         

فدای چشات بشم واسه من گریه نکن                                               

باید که هر چی غصه است ما بر کنیم از بیغ و بن   

 

باید به هم کمک کنیم یه جوری طاقت بیاریم 

سخته اینوخوب میدونم اما باید کم نیاریم

                                                                            

قسم به اون ناز نگات گریه کنی من میمیرم                                           

گفتم قسم باور بکن از غم توست که دلگیرم   

                                            

 مگه نگفتی که می خوای غصه رو از من بگیری

غصه ی من فقط تویی می خوام که این رو بدونی

                                                       

 گفتی که آروم نداری" قربون اون غم دلت

دوست دارم بعدخدا می خوام  اینو بگم بهت

                                                

شب که می شه به خاطرت دلم می خواد پر بزنه

مثل تو دیوونه بشه مردم رو از یاد ببره

                                                

عزیز من تومی دونی بد جوری تو فکر منی

صبح تا غروب در همه حال برام تو لبخند می زنی

                                                  

جدا از تو زندگی برام بی معنی می شه

تا نمی رم نمی زارم دلم ازت جدا بشه

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 10:30  توسط بنیامین | 

مرا تنها مگذار ! بی تو آسمان زیبا نیست و راه رفتن ابرها به مردگانی می ماند که از خوابی دیر بر خواسته اند ، بی تو کتابها بسته می مانند و قلمها نای نوشتن ندارند ، بی تو هیچ جاده ای به طرف افقهای روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد و هیچ پرنده ای بالهایش را برای پرواز آرایش نمی کند .

مرا تنها مگذار ! نمی خواهم در اتاقی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم ، نمی خواهم در محاصره دیوارها و پرده ها باشم ، نمی خواهم ستاره ها را از یاد ببرم .

بی تو لبخند مفهومی نداره و زندگی یک معمای حل ناشدنی است ، بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است ، بی تو شعرهای شرقی من بی معنی است و گلهایی که در باغچه ام کاشته ام رنگ و بویی ندارد .

مرا تنها مگذار ! من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نهیفم تحمل کنم .

من طاقت روبرو شدن با امواج بلند دریا و آرامش سپید اقیانوس را ندارم ، بی تو خواب بد مزه و تلخ است و من هزار سال است که پلک نگذاشته ام و هزار سال است که آغوشم را بر روی کسی نگشوده ام و هزار سال است که آواز نخوانده ام ، بی تو پنجره ها خالی از منظره اند و سینه ها خالی از شور و شوق .

مرا تنها مگذار ! من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم و روی نزدیکترین درخت ، قلبم را به یادگار حک کنم ...

 

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:25  توسط بنیامین | 
          از این زندگی و مردمانش سیر شده ام دلم میخواهد که                                               من باشم و اوجدا از مردمانی که در ظاهر فقط در ظاهر دوست هستند
+ نوشته شده در  87/03/19ساعت 15:17  توسط بنیامین |